.
.
.
.
.
.
!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:32  توسط ناسرباز
|
نفس آقا بزرگ به درد نخور شده بود
حتی برای مکث یک بوسه
گفت حلالش کنیم!
روی ساعت سه مرد
بی بی انتقام گرفت
شلنگ آب را
روی رختخوابش نگه داشت
تا آب زرد رنگ
جلوی چشم ما
از گوشه تشک
سرازیر شود پای درخت انگور
قلبت ضعیف شده بود
حتی زیر دود یک لبخند سرسری
خواستی حلالت کنم
روی ساعتی بی اهمیت مُردی
دستت تو از دنیای من کوتاه شد
دست من از تو!
دختر عموی ناتنی مامان معتقد است
تکه های آخرین پیراهن مرده را که ندوزی
پشتش به زمین نمی رسد
انتقام می گیرم
لاشه ی پیراهنت را نمی دوزم
تا توی گور معلق بمانی
و خاطرات تا قیامت
پا به پای من عذاب بکشند
تو
ساکن
سرزمین چشم های من...
من
زیباترین ساکن
سرزمین آینه ها!